ساعته هميشه نه


راس ساعت 9 صبح تو پارك استقلال قرار داشتن. هردوتاشون يدونه ساعت كه ممسي به مناسبت سالگرد اشناييشون خريده بود رو مچشون بسته بودن. كه هر روز چكش كنن و راس ساعت بدون يك ثانيه اختلاف كنار هم باشن. تا حالا سابقه نداشت كه يكيشون دير برسه.هميشه وقتي يكيشون ساعتش چند ثانيه عقب جلو ميشد فوري تنظيمش ميكردن. تا روز بعد مشكلي پيش نياد.|
يه روزبر خلاف هميشه ممسي تصميم گرفت كه سربه سرش بذار و اذيتش كنه.|
عمدا ساعت خودش رو 10 دقيقه به عقب كشيد كه زودتر از  قرار با عشقش اونجا حاضر بشه.|
ساعت 9 شد و ممسي از10 دقيقه قبلش رو صندلي هميشگي نشسته بود. همين كه دختره اومد ممسي يه خورده اخم كرد و منتظر موند كه اون اول سلام كنه.

سلام امروز چرا قبل اينكه من بيام نشستي ؟
عليك سلام چرا اين همه دير اومدي تو ؟
اصن به ساعتت نگا كردي ؟
[دختره هول شد و فوري ساعتش رو نگا كرد و گفت:] نه بخدا ساعت هنوز 9 هستش . تازه 20 ثانيه ازش گذشته . من كجا دير اومدم ؟ حتما تو زود اومدي ؟

ممسيم چون قصدش اذيت كردن بود پاش روكرد تو يه كفش كه الا و بلا تو دير اومدي
دختر بيچاره هم چشاش پر اشك شد و با حالتي معصومانه خطا و اشتباه خودش رو قبول كرد و به ارومي رو صندلي كنار ممسي نشست.

چند ثانيه هردوتاشون سكوت كرده بودن.
[دختره سرش رو طرف ممسي چرخوند و گفت :] ببخش ديگه تو كه كينه اي نبودي.
[ممسيم طوريكه دختره بفهمه دوسش داره بهش گفت:] نه بابا حالا مگه چي شده. قربونت برم خودتو ناراحت نكن. اتفاقيه كه پيش اومده ايشالاكه ديگه تكرار نميشه.

چندتا درخت كه همه برگاشون زردشده بود جلوشون بود كه تك برگ سبزي ميون اون همه برگ سبز توجهشون روجلب كرد.

[ ممسي گفت:] كاراي خدارو ميبيني خدا همه رو از نيستي به هستي مياره و اخر سر باز هر وقت بخواد هستي رو به نيستي تبديل ميكنه. مثه همين برگا
تروخدا از نيستي حرف نزن من امروز خودم حالم گرفته س توهم هي بدترم كن

راستش هستي و نيستي آدم و هستي و نيستي اطرافيانش همه دست خود آدمه. يعني تو بخواي باشي، هستي . بخواي اطرافيانت باشن ، اونام هستن . اگرم نخواي ....

باشه حالا توهم هي بگو، ببين ميتوني امروز سرمارو زير خاك كني
بجاش پاشو برو دو تا بستني بگير گلومون خشك شد اينقد از نيستي وفنا حرف زدي، فقط قبلش ساعت چنده ؟

ممسي گفت ساعت 9:10 دقيقه هستش ورفت كه بستني بگيره .
تو بستني خونه ممسيم يادش افتاد كه ساعتش رو عقب برده و با ساعت بستني خونه فوري تنظيمش كرد.
وقتي كه برگشت ديد عشقش زل زده به اون تك برگ سبز.

چطوريه بين اين همه برگ زرد و افتاده اون يكي تك و تنها سبز مونده ؟
[ممسيم گفت:] گفتم كه بحثِ خواستنه، درخت خواسته اون يكي برگ باشه ، اونم هستش ديگه .ممس بنظرت من تا كي هستم ؟
تووووووو.... تا هروقت من بخوام

يعني تاكي؟

تا وقتي كه خودم هستم

يعني چي ؟
يعني اينكه زماني تو نيستي كه منم نباشم.

[موقع رفتن ممس به عشقش گفت: ] نبينم باز فردا دير كني
[عشقش گفت:] اگه دوست داري من نيم ساعت قبلش بيام
نه بابا تمام كيفش به اون سر وقت رسيدنه 


[روز بعد :]
ممسي راس ساعت 9 اونجا حاضر ميشه وخبري از دختره نيست.
ميره روصندلي تنها ميشينه و منتظر ميشه.
چند دقيقه منتظر ميشه و حوصله ش سر ميره.
قرار رو ساعت 9صبح گذاشته بودن چونكه سكوت پاييز با اون برگاي زرد رو زمين يه حس و حال ديگه اي داره.
بلند ميشه يه خورده قدم بزنه. هيچكس اونجا نيست برخلاف هميشه صداي خش خش برگا و خورد شدنش زير پاش، بجاي آرامش بيشتر اعصابش روخورد ميكنه.
5 دقيقه از وقت قرارشون گذشته و هنوز عشقش نيومده. خسته ميشه و باز رو صندلي ميشينه. 
باخودش تصميم ميگيره كه 5 دقيقه ديگه منتظرش بمونه...
آرامشش بهم ريخته چندتا نفس عميق ميكشه و سرش رو، روبه اسمون ميكنه..
چشش به تكبرگ ديروز ميفته كه اونم كاملا زرد شده...
به صندلي تكيه ميده..
پاي راستش رو روي پاي چپش ميندازه....
هر دوتا دستاش رو رورولبه صندلي پهن ميكنه....
تو فكر فرو ميره ...
يه چيزي ميفته روپاش...
يه برگ زرد...
فوري درخت رونگا ميكنه...
خودشه همون تكبرگ ديروز .....
برگه روتو دستش ميگيره وبلند ميشه...
ساعتش رو نگا ميكنه ...
9:10دقيقه شده...
عشقش نيومد...
دستش رو ميبنده...
برگ رو تو دستش محكم فشار ميده و خورد ميكنه...
تصميم ميگيره كه ديگه بره...
به ارامي چند قدمي رو بر ميداره...
صداي دويدن به گوشش ميرسه...
صداي خورد شدن تند تند برگا زير پا....
يكي داره صدا ميزنه ....
صبر كن اومدم..
صبر كن
نرو
نرو

ممسي فهميده عشقشه...
ولي توجهي نميكنه وبه راهش ادامه ميده...
ترو خدا وايسا .......
اومدم 

ممسي واسش مهم نيست..
ممسي به خيابونه رسيده ...
داد و هوار دختره تاثيري نداره..
ممسي داره از خيابون رد ميشه ....

ناگهان
صداي ترمز وحشتناكي اومد...

.

.

.

پاهاش قفل شد...
نمي تونست برگرده ....
تمام تنش ميلرزيد....
برگاي خورد شده تو دستش رو بيشتر فشار داد...
به خودش جرات داد و پشت سرش رو نگا كرد...
مردم همه جمع شده بودن ...
دختره كف خيابون خوابيده بود...
راننده داشت توسر خودش ميكوبيد...
پاهاش توان جلو رفتن نداشت ...
لرزان لرزان جلو رفت...
از سر دختره داشت خون ميرفت...
رفت جلو ...
سر دختره رو بلند كرد ...
تموم كرده بود ...
سرش روگذاشت روپاش ...
دستبند ساعت دختره پاره شده بود...
ممسي به ارومي ساعت رو برداشت ....
شيشه ساعت ترك خورده بود....
ساعت رونگا كرد ....
از مردي كه بغلش وايساده بود پرسيد ساعت چنده...
ساعت 9:10 دقيقه بود ولي ساعت عشقش هنوز 9 بود...
ممسي خشكش زد ...
به ارامي ساعت خودش رو درآورد....
پشت ساعتش رو باز كرد....
باتري ساعتش رو درآورد ....
10 دقيقه ساعت روبه عقب برد ....
ساعت ممسي تا ابد 9 صبح باقي ماند...



پ ن: گفته باشم اين عشق من مثه گرگه تو ميگ ميگ ميمونه ممكنه صدبار بكشمش ولي باز زنده ميشه ها

 


مطالب قبلي :
گريه كنان تا پادگان 

تولد آرامش

تو اون لحظه هايي كه تنها چيزي به سراغت نمياد آرامشه، داشتن يه تسكين دهنده بزرگترين نعمت دنياس...

تو اون لحظه هايي كه از همه چيز متنفر ميشي تنها چيزي كه به دادت ميرسه يه هم نفسه ...
يكي كه يه نفس تو بكشي يه نفس اون ... 
يه نفس تو نكشي يه نفس اون ...

پ.ن: آخهباچيـميشهيكقطرهازمحبتـتروجــــبرانـكنمـ

كــــليك كنـ آبجيـ
شــرمندتـ شـدمـ

گريه كنان تا پادگان

سگرمه هاش توهم بود. چنان چپ چپ نگام ميكرد خيال كردم قتل كردم.يه مانتو مشكي قشنگ پوشيده بود با يه روسري قرمز خوشگل. دست به سينه واساده بود و هي ابرو بالا مينداخت.

[ نذاشت حرف بزنم فوري گفت: ] اين چيه ؟
[ گفتم: ] چي چيه ؟
[ گفت:] موهات كو ؟
[ خنديدمو بهش گفتم: ] ملوانان ،خلبانان...
[ يه لبخند مليحي زد ] قربونت برم الهي، شدي مثه تربچه، نزديكه بخورمت هاا
[با حالت نيشخند بهش گفتم: ] نه بابا چي چيرو بخوري مثه اينكه نفهميدي سرباز شدم رفت. بي شوهريم بد درديه 
مسخره...
[ نيشخند زدم ]
ديوونه...
[ نيشخند زدم ]
[ گفتم: ] فك كن دوســـــــــــــــــــــــــال ديگه برگردم [ با خنده گفتم: ] بوي ترشيدگيت تا هفت كوچه اون ور تر ميره
[ يه چش غره رفت و گفت: ] ميزنم بخدا 

حس كردم يه خورده دل تنگ شده ولي سعي كردم از دلش در بيارم

نمي خواي تبريك بگي ؟
واااااااااااااااااااااي از دور اومدي اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد كفشات بود. چه خوشگل شدي عشقم.ولي اين چيه خريدي [ نيشخند زد ] بايد پوتين ميگرفتي [ زد زير خنده ]
[ با حالت عصبانيت گفتم: ] مگه نگفتم وقتي با من حرف ميزني دهنت روبنند.
[ نيشخند زد وگفت: ] مسخره حالا كي اعزامي ؟
هجدهم همين ماه

شب_ روز هفدهم:

[ اس ام اس اومد ]  عشقم ، مهربون جون فردا ساعت چند ميري ؟ بهم خبر بده !!!

روز_ هجدهم دم محل اعزام:

اي واي تو اينجا چيكار ميكني [ تعجب كردم ] چرا هد بند بستي ؟ سابقه نداشته تا حالا ؟ [ تعجب كردم ]
 [ بغض كردو گفت: ] چيزي نيست ديشب دلم پر شد . سر درد گرفتم 
آخه فدات شم جنگ كه نميرم !!! ميرم سربازي . هرماه بر ميگردمو بهت سر ميزنم [ دستاش روبوس كردم و گفتم: ] نبينم دلتنگيت رو

از تو جايگاه صدا زدن ممسي اتوبوس شماره سه...
ديگه وقت رفتن شد با عجله بهش گفتم

[ نيشخند دروغكي زدم  ] نَرَم بعد دوسال برگردم عشقم مال كسي ديگه اي باشه ، عشق كسي ديگه اي باشه ؟ [ نيشخند دروغكي تر ] قلبت رو ندي به هيشكي

دستامو گرفت و بعد چندثانيه ولش كرد ، حتي نتونست بگه خدا حافظ
سوار اتوبوس بودم كه اومد جلو شيشه 
روشيشه يه خورده "ها" كرد و روي بخار شيشه يه قلب كشيد 
دور قلبه يه چندتا خط خطي كشيد 

[ با صداي بلند گفت: ] تا برگردي سيم خاردار زدم دورش  عشـــــــــــــــــقم

دلم قرص بود بهش ولي بغض كردم بغض شديد 

[ از پشت شيشه گفتم: ] من كه رفتم برو دكتر قربون سردردت برم باشه؟ تحمل سردردت رو ندارم

دست برد، هد بندش روبرداشت 
روسريش رو عقب زد ...
.
.
.

تا آخر مسير موهاي از ته زدش جلو چشمام بود.
 [ گريه ][ گريه ][ گريه ][ گريه ][ گريه ][ گريه ]




پ.ن: اينقد بي عشقي كشيدم خل شدم [ ديوونه ] 
هيچ جا نميرم  دل خودتونو صابون نزنيد




حميد عسكري : وقت رفتن


ترو جون عمه تون كپي برداري نكنيد
حتي با ذكر منبع
وگرنه فحش عمه ميدما

+ مثه روز روشن { 001 } خـ ـمـ ـس ، خوردم ، مي خورم ، ساكت شو

پيش نوشت: چند روز پيش يكي از دوستام راجبه كربلا رفتن مامانش حرف زد و گفت كه قرار بوده بره كربلا ، بعدش يكي از مراجع بهش گفته كه اگه خمس برگردنشه نميتونه بره و زيارتش قبول نيست، دوستم گفت خمس هايي رو كه پرداخت نكردن، شده 15 ميليون ناقابل، برگشتم خونه رفتم سراغ كلام خدا و قرآن رو زيرو رو كردم...

ادامه نوشته

+ چرا غـــــم { 001 } گذشــــــ ــــــتهـ ها ، گذشتهـ

به ياد آوردن گذشته و غم خوردن بخاطر مصيبت هاي آن، حماقت و ديوانگي ست. و اراده زندگي را نابود مي كند.

چرا گذشته؟
آيا مي خواهي خورشيد غروب كرده را دوباره طلوع دهي؟
آب رفته از جوي را باز گرداني؟
نوزادي را كه متولد شده، به شكم مادر بازگرداني؟
شيري را كه از پستان چكيده، به درون پستان بازگرداني؟
اشكي را كه بر گونه ها سرازير گشته، به چشم بازگرداني؟

از قديم گفته اند:
با گريه، مرده از گور بيرون نخواهد آمد.
به خر گفتند: چرا نشخوار نمي كني؟ گفت: دروغ گفتن را دوست ندارم.

به پشت سر نگاه نكن.
+ چون باد به سمت جلو مي وزد
+ چون آب رو به جلو جريان دارد
+ چون قافله به جلو حركت ميكند

پس تو هم با قانون حيات، مخالفت نكن

خودم خونه ت رو ميسازم

چند روز پيش مستاجرمون كه بالامون مي نشستن خخخ بلند شدن.

بابام شب بعدش در يك جلسه اضطراري منو داداشم ( كه 4 سالم ازم بزرگتره ) رو صدا زد كه هركدوممون شرايطش رو داريم و ميتونيم زن و زندگي رو اداره كنيم و زير بار مسئوليتش ميريم اعلام وجود كنيم كه هم خونه رو به ناممون ميكنه و هم خرج عروسي رو ميده.

بابام هميشه سه شرط واسه ازدواجمون قائل بوده:

معلوم شدن وضعيت تحصيل ، معلوم شدن وضعيت خدمت سربازي و داشتن يك شغل ثابت با حقوق ثابت

وقتي شرطاش رو زيرو رو كردم و از اين ور اون ورم خودم رو نگاه كردم خخخخخ ديدم نه نميشه هيچكدومش رو ندارم.

ديگه اين شد وقتي ديدم داداشم هم درسش تموم شده و هم شغل دهن پر كني داره طي يك عمليات انتحاري دقيقا مثه حسين فهميده پريدم جلو و رسما به نفع داداشم كنار كشيدم.خخخخ

تنها مشكلش ميمونه اينكه سربازيش رو نرفته كه اونم طي يك عمليات ديگه بعهده گرفتم كه واسه اومدن زن داداش گلمم شده من دوسال برم سربازي كه داداشم دوسال به زندگيش برسه. 

البته يه توافقات پشت پرده اي با داداشمم داشتيم خخخخخخخخخ.

الان خونواده در يك عمليات خودجوش همشون بسيج شدن دارن دنبال زن داداشم ( يه دختر پاك و مودب و خونواده دار در حد داداشم ) ميگردن.

ديگه اين شد كه با جون دل دارم قشنگترين و دل نشين ترين خونه دنيا رو واسه زن داداشم ميسازم. مشغول تعميرات خونه هستم و اصلا وقت نت اومدن ندارم.

اينم مدرك:

اينم درش كه دارم قهوه اي سوختش ميكنم

پــــ يـــــ ـــنوشتـــ:

دوستان متاسفانه در نبود ارام جان ، و عزيز دلم تصميم گرفتم يه مدت برم و روي وبلاگم يه كد گذاشتم وبم بطور اتوماتيك در طول روز آپ بشه كه متاسفانه اون كد از نظر بلاگفا غير مجاز بود و زد كل وبم رو پاك كرد.

اصفهانم برگشته و طبق قبل ارامش رو بهم برگردونده و ديگه هيچ غصه اي تو اين دنياي فاني ندارم.

مطالب قبلي اعم از كلاس هاي آموزشي و كدهاي آهنگم پريده. كلاس هاي آموزشي رو هم به اميد خدا به سبكي جديد شروع ميكنيم و همه مطالب رو فقط به صورت يه جزوه بطور كامل در اختيارتون قرار ميدم.

سعي ميكنم كامنتهاتون رو هم جواب بدم

مطلب قبلي : پايان شب سيه سپيد است

پايان شب سيه سپيد است !!!!!


                                                                                                     FOR ESFAHAN 

«در اين باغ كوچك چرا / چرا صداي تبر قطع نمي‌شود؛ چرا صداي افتادن؟…» (منوچهر آتشي) 

      همش چشمم به شب سياه بود تا ببينم كي صبح فرا ميرسه ؟

      كي صبح مياد و خبر از روشنايي ميده ؟

      كي آفتاب فروزانم بالا مياد ؟

      كي يخ زمين آب ميشه و كي ... ؟

...

      صبح شد! 

      بهار آمد!

      آفتاب ، فروزانتر از قبل طلوع كرد!

...

اما... 

       «در اين باغ كوچك چرا / چرا صداي تبر قطع نمي‌شود. »

                                                                                                              

      كـپــــــــــــــــــــــــــــــ... برداري ممنوع... ـــــــــــــــــــــــــــي